:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
دلتنگیهای ادمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند
از بختیاری ماست شاید
که انچه میخواهیم
یا بدست نمیاید
یا از دست میگریزد
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست
سکوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت
اگر میخواهی نگهم داری نگهم داری دوست من
از دستم میدهی
اگر میخواهی همراهیم کنی دوست من
تا انسان آزادی باشم
میان ما همبستگیی ازان گونه میروید که ...
گاه انکه ما را به حقیقت میرساند
خود ازان عاری ست
سکوت
سرشار از ناگفته هاست
عشق ما نیازمند رهایی ست
نه تصاحب
هر مرگ اشارتیست
به حیاتی دیگر
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
شاید بهتر ان باشد که دست در دست یکدیگر دهيم
بی سخنی
پنجره ها را بسته اند
پنجره ها را بسته اند
تا نگاه بی گناه التماس را نبینند
پنجره ها را بسته اند
مبادا قاصدکی از دریچه احساس به قصر حقیرانه باورهایشان حمله کند
پنجره ها را بسته اند
و خود را پشت پرده های غرور پنهان کرده اند
مبادا نسیم حقیقت پایه های سست ارزوهایشان را در هم بریزد
کاش میدانستند
مرگ ارام ارام از پنجره بسته زندگی عبور خواهد کرد
و ان روز تنها تر از همیشه
تسلیم خواهند شد
باد از رفتنت قرمز ديگه قرمز نيست.حتی اسمون ديگه ابی نيست.درختها سبز نيستند و هيچ چيزی مثله قبل نيست
با نبودت دلم برايه تمامه اون لحظاته خوبو بد تنگ شده.هتّا برايه اون ترسا فرارها منصرف شدنها دلهرها اشکيه پنهنی شکو ترديدها بيتبيها و خشمها دلتنگ شدعم
دلم برايه اون نگاهّيه دزدکی که پر بود از حرفيه نگفتيه لبهمون برايه اون ابرزه اشقهيه قيره مستقيم برايه قايم موشک بزيه دلهمون برايه لبخندهو اخمهيه پر منيمون و کلامهيی که هر کدومشون يه جوری بويه عشق ميداد تنگ شده
من در بودو نبودت از همون روزيه اوّل کلّی اشک ريختم اندازيه يه دريا خدا ميدونه که غمه من از يه اقينوس هم بيشتر بود وقتی گريه ميکردم هر قتريه اشکرو جئی پنهون ميکردم که کسی بويی نبره هتّا تو
نميدونم تو هم اين کارو کردی يا نه ؟ شايد کردی شايدم نه
هميشه منتظر بودم که بيايو منو به آرزوم برسونی دلم پر پر ميزد که خودش به پايه تو بياد چون ديگه تقتش تموم شده بود ولی هميشه يه ترسی تويه ووجودم بود که منو از اين کار وميدشت
هميشه وقتی شورو ميکنم به خواستنه يه چيزی و براش تلاشو دعا ميکنم اوّلش همه چیزخوب پيش ميره ولی نميدونم چرا همش آرزوهام بدترين زمانرو برايه برورده شدن انتخاب ميکنن
نميتونم حرفه دلمو بزنمو اشکمو ثابت کنم نميدونم چطور اين کارو بايد بکنم راهش رو بلد نيستم راهش رو بلد نيستم
دلم برايه اون انتظارها تنگ شده ميخوام بازم انتظار بکشم
انتظاره اومدنترو کش يک بر فقط يک بره ديگه مييومدی
هنوز دير نشده
ولی ديگه اميدی که تويه دلم داشتم اندازيه يه قطره بارون وسط يه خيابونه خشک باغی مونده چطور با اين يه قطره اميد ميتونم منتظر باشم؟نميدونم
ولی بازم در تنهاييه خودم با خوردهايه قلبم ريهيه قشنگ ميسازم
در تمومه تکّاههايه قلبم عکسه تورو ميبينم و تو تو تمومه اون ريها با منی
کاش نه فقط در خوابو خيال بلکه در حقيقت هم ماله من بشی
هميشه اين گونه بوده است
:کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي
.هميشه اين گونه بوده است
:کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

هميشه اين گونه بوده است
:وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ، فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند
.هميشه اين گونه بوده است
:او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ، از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد
راستي اگر هنوز او نرفته ؛ اگر هنوز باد همه شمعهايت را خاموش نکرده ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک گل بفرستي و غزلي از حافظ بخواني پس قدر تک تک نفسهايش را بدان
تا کهکشان مهرباني چند ستاره مي سوزد؟
خدايا عزيز ما چه کسي ست تا ما را از قحطي عشق و عاشق شدن نجات بخشد...
دلهاي سوخته از بيوفايي را التيام بخشد...از محبت و صداقت بگويد ...
عشق را در چهار چوب قلب معني کند نه در چهار چوب هوس!
هر چه مي گردم به کسي نمي توان اطمينان کرد.
در نگاه کسي؛هيچ چيز را نمي توان خواند...نگاه ها همه ار ني ني بيتفاوتي و پوچي پر است.
انسانها از هيچ چيز خود نمي گذرند الا عشق!!!
ثروت حقيقي مهرباني در فقر خودخواهي غرق شده.
در اغاز سفر به اميد رسيدن ميرانيم تندتر وتندتر ؛غافل از حقيقت هرگز نرسيدن.
ميرانيم به اميد ديرتر رسيدن و ناگهان ميرسيم به اخر خط؛خسته و ارزومند با دلي بي الايش و مالامال از شادمانه زندگي کردن.
اي عزيز ميداني هيچ اتشي هيچ نيستاني را انچنان نسوخت که دوري از تو چشمان هستي را سوخت.
کوير دل سپردن ؛لحظات تلخ و شيرين رويا؛غزل غربت با لبي تشنه از باران عشق همه وهمه در ارزوي وجود مهربانت بي قرارند.
مي گفتي:
دل دادن اسان و دل بريدن چه سخت است اما بيا و ببين دل بريدن ها چه اسان و عشق بر باد دادنها چه اسان تر...
گريه من قلبم را رسوا کرد ...کاش ديده بودي در پس پرده اشکم ؛قلب عاشقم هنوز سو سويي مي زند ...
کاش مي امدي چون تويي که مي داني براي مهرباني هنوز هم دير نيست
شعر كوتاه
روي چين هاي نازک هر برگ
کشمکش هاي زندگاني و مرگ
سرگذشت خوشامد و بدرود
گلچين گيلاني
سرزميني ست
در آنسوي بيان سخت فراخ
که سخنور نتواند رهي آنجا پيمود
خانلري
در بياباني دور
كه نرويد جز خار
كه نتوفد جز باد
كه نخيزد جز مرگ
كه نجنبد نفسي از نفسي
خفته در خاك كسي
زير يك سنگ كبود
در دل خاك سياه
ميدرخشد دو نگاه
كه به ناكامي از اين محنتگاه
كرده افسانه ي هستي كوتاه
باز ميخندد مهر
باز ميتابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوي صحراي عدم پويد راه
با دلي خسته و غمگين همه سال
دور از اين جوش و خروش
ميروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ كبود
تا كشم چهره بر آن خاك سياه
وندرين راه دراز
ميچكد بر رخ من اشك نياز
ميدود در رگ من زهر ملال
منم امروز وهمان راه دراز
منم اكنون وهمان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشك نياز
بينم از دور در آن خلوت سرد
در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي
ايستادست كسي
روح آواره كيست؟
پاي آن سنگ كبود؟
كه در اين تنگ غروب
پر زده آمده از ابر فرود
مانده ام خيره به راه
نه مرا پاي گريز
نه مرا تاب نگاه
شرمگين ميشوم از وحشت بيهوده ي خويش
سرونازيست كه شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سينه ي دشت
سر خوش از باده ي تنهائي خويش
شايد اين شاهد غمگين غروب
چشم در راه من است
شايد اين بنده ي صحراي عدم
با منش يك سخن است
من در انديشه اين سرو بلند
وينهمه تازگي و شادابي
در بياباني دور
كه نرويد جز خار
غرق در ظلمت اين راز شگفتم
خنده اي ميرسد از سنگ به گوش
سايه اي ميدود از سرو/جدا
در گذرگاه غروب
در غم آويز افق
لحظه اي چند به هم مينگريم
سايه ميخندد و ميبينم واي...
مادرم ميخندد
مادر... اي مادر خوب !
اين چه روحي است عظيم؟
وين چه عشقي است بزرگ؟
كه پش از مرگ نگيري آرام
تن بيجان تو در سينه ي خاك
به نهاليكه در اين غمكده تنها مانده است
باز ميبخشد جان
قطره خوني كه بجا مانده در آن پيكر سرد
سرو را تاب و توان ميبخشد
شب همآغوش سكوت
ميرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز/رو كرده به اين شهر پر از جوش و خروش
ميروم خوش به سبكبالي باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فرياد
|
روزی می آید |
|
گفتگو با خدا |
|
گفتگو با خدا خدا از من پرسيد: دوست داري با من مصاحبه كني؟ فقط اينكه بدانند من اينجا هستم همیشه *×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×*×* |

زبانم را نمی فهمی ، نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بیخبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخنها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما، مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟
سیه مژگان من ، موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ، روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم ، دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذر خواهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشق ؟
روی از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه ، چشم بیگناهم را نمی بینی؟
خدایا تا به کی بر آسمانت چشم بدوزم ؟

سيب
تو به من خنديدی و نميدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب الود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من
آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سيب نداشت؟
آب و آتش نسبتی دارند جاویدان،
ثل شب با رئز ،اما از شگفتی ها
ما مقدس آتشی بودیم و آب زندگی در ما
آتشی با شعله های آبی زیبا
آه
نسوزدم تا زنده ام یادش،که ما بودیم
آتشی سوزان و سوزاننده و زنده
چشمه ی بس پاکی و روشن
هم فروغ و فر دیرین را فروزنده
هم چراغ شب زدای معبر فردا
آب آتش نسبتی دارند دیرینه
آتشی که آب می پاشند بر آن می کند فریاد
ما مقدس اتشی بودیم بر ما آب پاشیدند
آبهای شومی و تاریکی و بی داد
خاست فریادی و درد آلود فریادی
من همان فریادم آن فریاد غم بنیاد
هرچه بود و هرچه هست و هرچه خواهد بود
من نخواهم برد این از یاد:
ـ کآ تشی بودیم بر ما آب پاشیدند ـ
گفتم و می گویم پیوسته خواهم گفت
ور رود بود و نبودم
{ هم چنان که رفته است و می رود }
بر باد......
اخوان ثالث
حيف از آن جمله كه گفتم با تو ، دوست داشتن با تو ، عشق ورزي با تو ، ابديت با تو
حيف از آن احساسي كه به پايت ريختم ، بي سبب دل بستم به دل سنگ تو اي بي احساس
حيف از آن باراني كه ز ابر چشمم ، در دل سرد شبي ، چون دل تو جاري بود
حيف شعرم كه براي تو سرودم ، باز گفتم طپش قلب شكسته ام تقديم تو باد
و چه بي رحم گذشتي زمن و احساسم ، واي بر من كه چه بيهوده بدنبال محبت بودم و چه خوش
باور و ساده كه تو را ديدم و گفتم اي واي
اين همان گمشده ي قلب من است ، يافتم تكه ي پنهان شده ي قلبم را
غافل از آن كه تو سنگي بودي تن من از شيشه و شكستي دل تنهاي مرا
و هم اكنون من هم مثل توأم ، جاي قلبي كه شكستي از من تكه اي سنگ به شكل يك قلب سينه ام را پر كرد

مهر من
به چشمانم نگاه کن
سکوت و رویای نیمه شب را میبینی؟
غوغای هزارساله قلبهای شکسته
گریه های بی صدای عاشقان پروبال بسته
بی پروایی نام آوران زمان
عمق ناشناس چشمانم خبر از رنجهای هزار ساله میدهد
گوش کن نازنینم
صدای آشنایی میشنوی
این فریاد بی شکیب از من نیست
تکرار بی رحمانه تاریخ است
از پریشانی بادو آسمان نیست
رخداد تازه ایست
گویی باز هم حس عاشقی با بی رحمی روزگار فنا گشته
نگاه کن
همه ذرات وجودم همراه و همدم ناله های باد گشته اند
همه و همه یک صدا فریاد شده اند
تو را بنام می خوانند
عشق من, عشق من

گریه کن
گریه قشنگ...!
گریه سهم دل تنگه...
گریه کن
گریه غروره،
مرهم این راه دوره...
سر بده آواز هق هق
خالی کن دلی که تنگه،
گریه کن
گریه قشنگه،
بزار پروانه ی احساس،
دلت بغل بگیره
بغض کهنه رو رها کن
تا دلت نفس بگیره
نکنه تنها بمونی
دل به غصه ها بدوزی
تو بشی مثل ستاره!
تو دل شبا بسوزی
گریه کن
گریه قشنگ..
. دل من باز گريست
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت ميخواندم
که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد
و از اين عشق گذر خواهي کرد
و نخواهي فهميد
بی تو این باغ پر از پاییز است

کاش واقعا شازده میتونست درک کنه که من چه احساسی دارم
کاش براش رابطه با من مهم بود.
راست میگن که ادم وقتی برای چیزی زحمت نکشیده باشه ارزش اون رو نمیدونه .
اگه شازده هم برای رابطه با من زحمت کشیده بود الان که من بهش دارم میگم
احساس میکنم ازت دارم دور میشم و نسبت بهت دلسرد اینقدر راحت نمیگفت:
" خوب هرجور تو راحتتری من چیکار میتونم بکنم .این احساس توه من برای تغییرش
کاری نمیتونم بکنم.".
توی این مدت من هیچوقت نفهمیدم عمق علاقه شازده رو.هیچوقت نفهمیدم براش چه
جایگاهی دارم و براش چه قدر مهم.هیچوقت نفهمید من کی به محبتش احتیاج دارم و
کی باید بهم ابراز علاقه کنه .نفهمید که گاهی اوقات اینقدر اعتماد به نفسم میاد
ﭘایین که حتی تصمیم گیری در مورد یه موضوع کوچیک هم برام سخت میشه و
اونجاس که باید نشون بده باهامه و ﭘشت و تکیه گاه من.هیچوقت نفهمید واقعا
من چی نیاز دارم.هیچوقت.این رابطه داره برام تبدیل میشه به یه رابطه کاملا معمولی.
دوست ندارم چنین اتفاقی بیافته.اما واقعا دارم سرد میشم.به نظر شازده اینا
همه کاملا مسخره و بچه گانه س.من دارم همه سعیم رو برای حفظ این رابطه میکنم
اما فقط منم از طرف شازده هیچ سعی و تلاشی نیست.اینگار توی قایق نشستیم
و من به تنهایی ﭘارو میزنم.تصمیم قطعی گرفتم ﭘارو زدن رو به تنهایی بذارم کنار.
یا قایق غرق میشه و یا اینبار اون ﭘاروبه دست میگیره و قایق رو هدایت میکنه.
دیگه از این وضع مسخره خسته شدم
منو با خستگی هام تنها نذار
سایه بون مهرت رو ازم نگیر
چشمه ی زلال رو نشون بده
این مسافر غریب رو بپذیر
پرم از وسوسه های بی دلیل
طعم گندم منو تا اینجا کشوند
لحظه های سبزمو ازم گرفت
روح من به مرز تاریکی رسید
منو با خستگی هام تنها نذار
سایه بون مهرت رو ازم نگیر
چشمه ی زلال رو نشون بده
این مسافر غریب رو بپذیر
پس از این می خوام که با حسرت مرز
بیارم خستگی هامو پیش تو
می خوام اقرار کنم بی واهمه
همه ی دلبستگی هامو پیش تو
ای حضور تو بهشت بی دریغ
بی تو هر جا که باشم جهنمه
این مسافر غریب رو بپذیر
کمکم کن بسمه غربت بسمه
سالهاي پيش از دانشگاه : آن روزهاي خوش
دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس
ثبت نام ترم جديد : ده فرمان
دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان
خوابگاه شهرك : اينجا آخر دنياست
دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار
دانشجوي اد بيات : نان و شعر
وام تحصيلي : جهيزيه رباب
خوابگاه دا نشگاه : خانه كوچك
خانواده دانشجويان : بينوايان
دانشگاه آزاد : جيب برها به بهشت نمي روند
دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام
دانشجوي فوق ليسانس : قهرمان قهرمانان
انتخاب درس افتاده : زخم كهنه
استاد دانشگاه : يك گروه خشن
اولين امتحان : اولين خون
شب امتحان : امشب اشكي ميريز
مراقبين امتحان : سايه عقاب
شاگرد اول كلاس : مردي كه زياد مي دانست
تقلب : عمليات سري
تدريس در دانشگاه : تجارت
روز دريافت كارنامه : روز واقعه
تعطيلات بين ترمي : روزهاي خوب زندگي
اعتراض دانشجو : بايكوت
شماره دانشجويي : مدرك جرم
اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم
روز پرداخت وام دانشجو : روز فرشته
دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد
دانشجوي مشروطي : مردي كه موش شد
آينده تحصيل كرده : دست فروش
كلاس هاي ساعت 12-2: خواب وبيدار
رئيس دانشگاه : مرد نامر
تصويب شهريه براي دانشجويان : تاراج
استاد راهنما : گمشده
به دنبال سرويس : دونده
آشپزهاي سلف سرويس : هفت سامورائي
ازدواج دانشجوئي : عروسي خوبان
دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده
بوفه دانشگاه : غارتگران
سرويس دانشگاه : اتوبوسي بسوي مرگ
اميد به بهبود اوضاع : توهم
غذاي امروز : سلف self
گردهمايي استادان : دسيسه
كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان
پاس كردن يك درس: يكبار براي هميشه
ژتون فروشي : آژانس شيشه اي
دانشجويان لم داده جلوي پنجره هاي سالن : ديد بان
علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان
رئيس دانشكده : سناتور
التماس براي نمره : اشك كوسه
امور دانشجويان : سايه شوگان
سوار شدن به اتوبوس : يورش
نماينده كلاس : بهترين فرد بد
ترم آخر : بوي خوش زندگي
پايان نامه : زندگي ديگر هيچ
تصويه حساب : خط پايان
شيريني گرفتن از فارغ تحصيلي : ضربه آخر
عمر دانشجو : بر باد رفته
دانشجوي فارغ التحصيل : ديوانه از قفس پريد
مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت
انصراف دادن : فرار بسوي خوشبختي
ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول
وعده رئيس دانشگاه : بلوف
آواز خوان
امشب برای تو آوازی می خوانم
برای غربت چشمهای تو
برای تو که تنها مسافر اين دل تنها بودی
اما يک روز برگ ريز پاييز
ميان خش خش برگها
ميان هق هق حرفهام
پرکشيدی تنهای تنها
رفتی و تنهام گذاشتی
ومن از تو می خوانم
من تنها آواز خوان کوچه کردم
هر شب
آواز تلخم را با زمزمه باد گوش کن
هر کجا هستی
زير هر آسمان پر ستاره
به زمزمه باد گوش کن
من تنها آواز خوان کوچه های تنهايی ام
سالهاست که آواز می خوانم
کوچه به کوچه
شهر به شهر
تو از شهر من رفتی
ومن هر شب
ميان خفتگان خاموش شهر
آواز تو را می خوانم
من تنها آواز خوان کوچه گردم
در تب و تاب اميد يک نگان
عاشقانه می خوانم
من نوای ناقوس درد را
من تنها ترين آواز خوان کوچه کردم

رهايت می کنم
و همه باور هايت را به باد می سپارم
پشت گورستان پنهان خاطره
تنت را به خاک می سپارم
به کلاغ آواز رفتن را می آ موزم
تا هر روز برايت بخواند
و خواب ابدی تو را جاودانه سازد
من باز می گردم
و راهم را گم می کنم
تا هيچ وقت به قربانگاه تو برنگردم
تا تو را گم کنم
سايه ات را از کنار پنجره بر می دارم
تا دوباره خورشيد به درون پنجره باز گردد
و گرمايت را در درون خانه کوچکم ذوب کند
تو رفتن را آموختی
و هيچ خاکی قدرت داشتن تو را ندارد
می توانی همراه پرنده ها
و ابرها و نور مهتاب به هر کجا بروی
اما برای من هميشه در گورستان پنهان خاطره
آراميده ای

برای تو بودن خود خواهی ست
اما برای تو بود همهء لحظه ها
برای تو بود سکوت شبهای دلتنگی
وناله های پرسوز باد در شب های سپيد شده زمستان
و صدای باران
صدای تو بود
و وسعت شب وقتی که خدا می خوابد
برای تو بود
و آواز شب در سکوت خواب رفتهء خانه ها
و تمام آواز های دنيا
آواز تو بود
وتمام دنيا
برای تو بود که اين همه دنيا را بزرگ می ديدی
برای من دنيا تو بودی و تو
اصلا وجود بودی
برای تو بود برای تو بودن

خيال
بالای درخت بيد
که لانه کلاغی بود زشت
فورانی از نور به هوا بلند شد
که چشمان همه را خيره کرد
کلاغ در اين نور بالا رفت
رفت که رفت
شايد پيش خدا
شايد جايی ديگر
هيچ نمی دانم
وقتی برگشت
بالای بلند ترين مناره شهر
که چشمان هيچ کس او را نمی ديد
لانه ای ساخت
دست گدايی برای گدايی دراز بود
سکه ای در دستش گذاشتم
گدا سکه را خورد و هسته اش را دور انداخت
و سير به خانه اش رفت
کودک فقيری شيشه های ماشينی را پاک می کرد
تمام ماشين مثل يک نقاشی پاک شد
کودک فقير شاد و خندان
جايش ِ
ماشينی برای خود کشيد
وقتی روشنايی برگشت
و خواب همه را دزديد
بيدار شدم
شب به آرامی از من گذشته بود
و من چشمانم را در سکوت
به خواب پريشان شب دوخته بودم
خدا مرد
وقتی باران نباريد
وقتی که ستاره ها خاموش شدند
وقتی که بهار عطر شو از گلها گرفت
و وقتی دلها يخ بست
خدا مرد!
خدا مرد و آسمان تنهائ تنها شد
باد تخم تنهائی را به تمام دنيا پاشيد
خدا مرد وعشق هم با او مرد
شهر، شهر فراموشی شد
مهربانی از ياد آدمها رفت
خوبی از ياد آدمها رفت
و عشق فراموش شد
خدا مرد و زمين سنگينی مرگ خدا را هيچ وقت تحمل نکرد
زمين هم زمين مردگان شد
فرشته هاهر شب در سوگ خدا گريستند
اما زمين اشکهای فرشتگان را هم سوزاند
خدا مرد
و ديگر هيچ فريادی شنيده نشد
صدا در گلو خفه شد
و حرفها در سکوت!
خدا مرد و
آسمان تنهای تنها شد
و هيچ کس معنای ،من و تو ،را درک نکرد
خدا مرد
وهيچ وقت شقايق نرويد
و هيچ وقت ، هيچ کس نفهميد زندگی بدون شقايق يعنی چی؟
خدا مرد و
آسمان تنها شد
عشق مرد،خدا مرد ،و شقايق
زندگی خالی شد
زمزمه
نمی دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد
شايد تا طلوع فردا
شايد تا آنسوی شب
می دانم تا خواب شب پره ها راهی نيست
می دانم شب دوباره زنجره ها خواهند خواند
نمی دانم تا چه وقت و تا کجا ادامه ادامم خواهم داد
اما می دانم که قلبم هميشه عاشق خواهد ماند
می دانم راهی برای گريز نيست
می دانم قلبی که بخشيده شود
بازگشتی دوباره برايش نيست
اما نمی دانم
تا چه وقت و تا کجا ادامه خواهم داد
پس هر شب تو را خواهم خواند
شايد باد صدايم را به گوش تو بسپارد
نمی دانم
ولی من هميشه به انتظار خواهم ماند
شايد تا ابد
دوباره زمزمه های تو را بشنوم
شايد تا ابد
دوباره تو را ببينم
شايد تا ابد...............
ابديت
گوش کن ،گوش کن
به آوازهايی که به درونت می رسد گوش کن
آن دم که باور به زيستن را پذيرفتی تا پايان ادامه بده
ادامه بده
تا ابديت راهی نيست
ابديت آنجاست ،آنجا که هيچ چيز پايان نمی يابد
هيچ چيز ،هيچ چيز
هر پايانی آغازيست دوباره
تو نيز آغازی دگر هستی
برای تمام زمانی که در آن بودی و آن را به پايان بردی
آن گونه که قبل از تو به پايان بردند
و قبل و قبل و قبل از تو
پس تو نيز ادامه بده
زمان را بيشتر در اختيار داشته باش
تا سهم بيشتری از آن داشته باشی
تا زندگی بيشتر در جريان باشد
زنده کن سهمت را
زنده کن
زمان در عشق می ميرد و ابديت در عشق پايان می يابد
پس عاشق باش
و تا ابد باش
و تا ابد زمان را در اختيار داشته باش
برای هميشه
تا ابد
ديوار
ميان فضای گيج اتاقم ،پنجره گم شده بود.
همه چيز ديوار بود ، ديوار بين من و خدا قرار گرفته بود
بيرون فرشته ها آواز می خواندند و باد برای آنها می رقصيد و خدا می خنديد
درون فقط ديوار بودو صدای سنگين سکوت.با او درد دل کردم.اما حرفم را نفهميد
باز حرف زدم و حرف زدم.اما باز نفهميد.برايش از آرزو گفتم. از اميد و انتظار
اما ديوار بود و ديوار .حرفهايم را گوش می کرد ،اما انگار نمی فهميد.
برگشتم و نا اميد در دنيای بزرگ تنهائی غوطه ور شدم
صدائی ،سکوت مرا برآشفت
ديوار بود که ناله می کرد و با ناله هايش از هم باز می شد،و بازتر و بازتر
ديوار فرو ريخت.
ومن بهت زده ديدم که پشت ديوار فقط ديوار قطور ديگريست
و نه فرشته ای هست و نه خدائی
وداع
وقتی چشمان شب نگران تو بود
وقتی مهتاب در آغوش ستاره ها می گريست
وقتی کوچه در فضايی وهم آلود در سکوت گم شده بود
تو رفتی
و هيچ نگفتی که ما چقدر در پس واژه تنهائی،تنهائيم
تو رفتی و هيچ نگفتی:
که باورمان چه بی پناه در پشت ديوار انتظار،غريبانه می شکند
تو رفتی اما ياد تو هر شب
با عطر شب بوهادر تمام کوچه می پيچد
تو رفتی اما
تمام کوچه بوی تو را می دهد
براي تو از پنجره کوچک تنهاييم حرف میزنم
از پشت ي زنم ديوارهاي سنگي
با قايق غمهايم
در رودخانه اشکهايم
براي يافتن تو تا انتهاي ظلمت پارو ميزنم
چشمان مهربان تو از لابلاي شهر ستاره ها
باز هم قصه اميد را مي گويند
اما قلب کوچک من سالهاست
که حرفهاي شاد را در کوير خود نديده است
از خود خانه و سرپناهي ندارم
و در جستجوي آن نيز نيستم
اما در بطن جان آرزوي من اينست
که خانه اي در دل آسمان داشته باشم
اگر چه به مساحت يک قلب باشد

توی این دیار غربت یه دیوونه ...........
اومده میخواد که از عشق بخونه..........
واسه ی کی . واسه ی چی؟؟؟؟
واسه اون کسی که هرگز نمیفهمه . نمی دونه؟؟؟؟
واسه اون کسی که عمری عاشقش بود ......
واسه اونی که نمیفهمه یکی واسش پریشونه......
واسه اون کسی که هرگز نمی دونه واسه عشقش
خود خورشید . خود ابر و باد و باروونه.............
واسه اون کسی که خنده هاش همیشه
مثه اون شمعدونیای توی گلدونه
واسه اون کسی که هر وقت اشکاش از رو گونه هاش قل میخوره...
واسش از برگ ریزوونای پائیزه ابی میخونه.........(کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟؟؟؟)
واسه ی همون کسی که بار اول وقتی دیدش
گفت چقدر واسم عزیزی آی دیوونه.......
واسه ی همون کسی که وقتی رفت باهاش به زیر بید مجنون
گفت که اون حالت برگاش مثه گیسوی تو میمونه..........
حالا اون عاشق سر گشته و حیرون
خوب میدونه واسه ی کی داره از عشق میخونه
واسه اون کسی که عشقش خوب میدونه
دیگه هرگز بر نمی گرده به خونه..............
این آخرین پست من توی این وبلاگه........
تا وقتی که تو برگردی
چون این وبلاگ بدون تو خیلی سرد و خالیه
پست بعدی من تو این وبلاگ وقتی ثبت میشه که عشق قدیمیه حسام تو دل عشقش واسه همیشه هک بشه.........
حسام وقتی این وبلاگ رو دوباره راه میندازه که مطمئن باشه تو قلب عشقش هم اولیه هم آخری
دوست نداره اولی باشه
حسام میخواد همش باشه
همش.......................
حسام وبلاگشو یه روزی دوباره راه میندازه ولی نه با اسم missedlove بلکه با اسم foundlove
حسام منتظر میمونه تا وقتی که زندست . به جبران خوبیات . به خاطر قولی که بهت داده
دوست دارم ......... جون.........
به اندازه ی تمام ستاره هائی که با هم رصد کردیم..........![]()

نمی دونم چطوری باید شروع کنم به نوشتن...
حرف زیاده ولی واژه کم آوردم....
ازروزی که رفتی در و دیوارای خونمون دارن گریه میکنن...
از روزی که رفتی حتی اون عروسکی که تو اتاقمه و همیشه میخنده ناراحته...
از روزی که رفتی خیلی دلم گرفته....
میخندم .. مثه همیشه .... اما......
اما پشت اون خنده ها دارم فریاد میکشم چرا رفتی و منو تنها گذاشتی........
تو رفتی و من هنوز دارم به جاده ای نگاه میکنم که واسه آخرین بار با هم توش قدم زدیم........
یادته؟؟
آخرین جمله ای که گفتی........ گفتی خیلی دوست دارم......
دلم میخواست داد بزنم بگم اگه دوسم داری پس نرو تنهام نذار اما نمی تونستم .....
فقط تونستم آروم بهت بگم منم دوست دارم.....
تموم شد......
تو رفتي...... حالا من موندم و خاطره هامون......
از روزي كه رفتي دنبال بهونه ام.......
يه بهونه تا بشينم به خاطرش زار زار گريه كنم .......
از روزي كه رفتي تنها چيزي كه آرومم مي كنه آهنگاي سياوش قميشيه.......
هر چند.....
از روزي كه تو رفتي اونام ديگه اثري نداره........
تو چشام اشکی نمونده![]()
تو دلم حرفی ندارم
دیگه وقت رفتنه ![]()
سفر دور و درازه
.................
رفتی اما میدونم که فراموشم نمی کنی..........
دوست دارم........
اندازه ی همه ی ستاره ها..........
بازم مثه همیشه قبل از اینکه تصمیم بگیرم وبلاگم رو اپ کنم سراغ دفتر شعرم میرم
اما.......
اما میبینم که هیچ شعر جدیدی نگفتم
تا جائی که یادم میاد اخرین شعرم رو دو هفته پیش گفتم . تو یه کاغذ نوشته بودمش اما گمش کردم
تو تمام این دو هفته اصلا سراغ دفتر شعرم نرفتم اخه اصلا حوصله نداشتم حوصله ی هیچ چی رو!!!!
یادمه اوایلی که این وبلاگ رو زدم این شعری رو که الان میخوام واست بنویسم رو گذاشتم تو وبلاگ و اولین نظر و کامنت وبلاگم مال این شعر بود.
دلم میخواد واست بگم....
از لحظه های سوت و کور بی کسی از لحظه های مبهم دلواپسی
دلم میخواد واست بگم....
از لحظه های بی تو پر ز خستگی از لحظه های سرد بی هم نفسی
دلم میخواد واست بگم....
چی کشیدم تو انتظار
چند تا پائیز توی حیاط رو برگای قرمز و زار
به در نگاه کردم و گفتم که بیا
قاصدکه خبر میداد که حتی اسمت دیگه یادش نمیاد
دلم میخواد واست بگم اما تو نیستی بشنوی
نیستی که این سکوت تلخ و بشکنی
من موندم و یه مشت عکس کاغذی
تو قفسی از عشق تو . تو عالم دلواپسی

خدا کنه خوشت اومده باشه
دیدی یک سال گذشت به همین زودیه زود![]()
مثه آبی که به جریانه توی بستر رود![]()
سال پیش میون گل ها تو خود فصل بهار![]()
با یه نامه ی کوچولو پایه ی دوستی ما نشست به بار![]()
مثه یک نهال کوچیک که هنوز هیچی نداشت![]()
عشق من . محبت تو گل زندگی واسش به جا گذاشت![]()
توی این یه سال ببخشید اگه کم صبر بودم![]()
آخه راستش واسه دیدن چشای نازنینت یه کمی هول بودم![]()
یادته وقتی میخواستم امتحانت بکنم؟؟؟؟؟![]()
پرسیدی چرا؟منم گفتم میخوام زشتیه قلب پسرا رو به تو اثبات کنم![]()
اما دیدی نتونستم پاکیو نجابتت رو قد حتی سر سوزن لکه دارش بکنم![]()
غیر از اینکه حالا باید صد هزار بار ازت عذر خواهی کنم![]()
کی باشه یه روزی پیش هم تو این فصل قشنگ![]()
جشن بگیریم بهترین روز بهار رو(۲۸) تو یه باغ هفت رنگ![]()

دلم برات تنگ شده جونم
بازم اون شعر همیشگی که اشکامو جاری میکنه و با یاد تو توام میشه
دلم برات تنگ شده جونم
میخوام ببینمت نمیتونم
بین ما دیوارای سنگی
حاصل یک عمر میدونم
تو بودی تمام هستی و مستی و راستی و تمام قصه ی من
تو بودی سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهای بسته ی من
نیمه شب
از خوابم پا میشم نیستی پیشم
باز دیوونه میشم دوریه تو
تیشه زد به ریشم نیستی پیشم
میدونی؟؟؟ گاهی وقتا به خودم حسودیم میشه که دوستی مثل تو دارم
مهربون . صبور .... و بهتر بگم به داشتن چنین دوستی افتخار میکنم
اما باز وقتائی که می بینم مثلا دو تا دوست مدت ها با هم دوست بودن و یه دفه یکیشون
همه چی رو بهم میریزه تنم می لرزه
باور کن
ای کاش هیچ وقت این اتفاق واسه هیچ کس نیفته . واسه هیچ کس
همه ی عشقا اون اول پاکن درست مثه یه نوزاد تازه متولد شده اما بعد کم کم....








